دریاب که چگونه میگذرد روزگار عمر........
تصوراتی پلشت و ناموازی از کناره ی چشمم در گذارند و سرخ میشوند خونین و رمز آلود. ناگهان نجوا کنان فریادی ز اعماقش سر به آسمان میکوبد: ای دریوزه گر پیر از آسمان تنگ و تیره برای چندی قطره باران چه نشسته ای؟ بی حاصلی؟ بی بر و خشکی؟منجمد شده از گرمای سخت زمانه ای؟؟؟ گوش چپم درد میکند. ....... فلاش بک میخورد: مگر تو نبودی که خود را فرمانروای عالم میدانستی؟ چرا اکنون ز جور پشه ای چون مار میپیچی در خود؟ چرا همچون سگی بی پا و بی سر گشته ای ؟ ..... این چه کابوسی بود دیگر؟ این چه نجوایی .... به صوت صفحه ی گرامافونی خراب میمانست که ذهنم در آن گردش ᾽ناشیانه پتک میخورد امواجی بی صدایند که کارشان آزار روح است همچنان بیدارم... گوش چپم درد میکند.... ساکت باش....... شنیدی؟ .... ازین طرف بود.....نه از اون طرف... وای از همه طرف داره صدا میاد یکی داره تو مخم راه میره.... نمیشنوی؟!!! لامصب نمیشنوی؟ کجا رفتی؟ کجایی؟... تنهام نذار.... تو که الان.... تو... چرا کسی پیشم نیست آخ مغزم داره متلاشی میشه... .......................... ............ ...... .. . یه صدایی گفت: موقع رفتنه پاشو..... فردا همه کلیسا جمع میشن. لحظه ها لحظه ی انتظار روح است به پای جان زمانی که تجسمش برای من فقط آزردگی و خستگی و بند و زنجیر است زمانی که ایستادن شبیه لطیفه های کودکانه مضحک و مسخره اند دیگر به زانوان این دل بیقرارو پر شور امید ایستادن محالیست مطلق........... چه سهمگین و دهشتناک است شنیدن آخی ز انتهای اعماق کودک انسانی و ترس آور ترین چیست؟ نمیدانم....... شاید آن روزی که بی تو سر به بالین نهادم ترس آورترین و خوف انگیزترین روز بوده باشد آه..... نگاهت سرمایست در فراسوی جان و زیباییت گرمی و سرودت دل انگیزترین سمفونی الهی و تو امید روزهای خستگانی تویی........... ای آزادی ای آزادی........... نبود اینگونه درد فراغ امید لحظه های سرودن ُ بخواب......بخواب شکوفه ها نه برای زیستن نه برای باروری برای مرگ....... مرگ چنین زیبا عشوه گری میکنند مرگ چه زیبا نگینی چه زیبا بهاریست رمز آلود پنهان شده در سوزش سرد یک سرنگ مردن ُ مردن چقدر با تو مانوسم. آه بخواب بخواب که فردا از آن سیه پوشان است بخواب.......بخواب. عجب نمایش عالی بود واقعا مغز آدم دود بالا میاورد وقتی بازی فوق العاده این پیام دهکردی و بقیه بازیگرارو میدید اسمش عشق لرزه بود به نظر من یعنی عشق لرزه ایست که بر اندام هر موجودی که از نسل آدم البشره میاندازه. وجودشو با نگاهی تسخیر میکنه و زلزله ای در نهاد این موجود غریب به ارمقان میاره که بر خلاف تمام وقایع شیرین ترین تجربه ی آدمی است. انقدر این بازیگران خوب بازی میکردند که گاهی اواسط نمایش اشک تو چشمام جمع میشد. تماشاچی اصلا احساس نمیکرد که این یک نمایش خیالیه و خودشو جای تک تک آدای داستان میگذاره. واقعا عالی بود. تا از دست نرفته ببینیدش. نویسنده:اریک امانوئل اشمیت ترجمه:شهلا حائری کارگردان:سهراب سلیمی تئاتر شهر تالار چهار سو بازیگران:بهناز جعفری/ افسانه ماهیان/ نسیم ادبی/ ناهید مسلمی/ پیام دهکردی به نام خداوند عز و جل با یاد خدا اولا یه عذرخواهی بدهکار بودم به خاطر این که مطلب برای تبریک عید نذاشتم . یه مطلبی که چند وقت بود ذهنم رو مشغول کرده بود درخت بود .درخت این موجود زنده خیلی منو شیفته ی خودش کرد چون از هر جهت یک موجود کامل و جالبیه. کامل از این جهت مثل باقی موجودات عالم نفس میکشه تغذیه میکنه سود میرسونه و........... دلیل جالبیش اینه که هر سال با اومدن بهار و سال نو شکوفه میکنه و سبز میشه. طراوت و تازگی به طبیعت میده و کلا طبیعت بدون درخت اسمش طبیعت نیست یک چیزی مثل دنیای مدرن امروزیه. بعد برگ های این درخت با آمدن پاییز زرد میشه و شروع به خواب رفتن میکنه. برگ ریزون ها شروع میشه و بسیار زیبا دلنشین. تو زمستونم که خودتون بهتر میدونین چی میشه. یه نکته ی خیلی جالبی که درخت داره آرایش زیبا و دلنشین و منظم و اصولی برگ های درخته. این که این برگ ها باید کجا باشن کی شکوفه بکنن کی بریزن یک نظام هماهنگی رو درست میکنه که بسیار جالبه و ما انسانها همیشه ازش غافلیم. به راحتی از کنارشون میگذریم حتی خیلی راحت تر از اون میبریمشون. درختی که هم در ادبیات هم در عرفان هم در دین و.... مورد ستایشه و حتی نمادی از انسان هست .بالاخره این طبیعت اللهی یک روز به دست ما سپرده شده تا یک چیزی بهش اضافه بکنیم و پسش بدیم نه این که همه چی رو از بین ببریم به خاطر طمع و قدرت طلبیمون خودمون. خدا کنه که قدر این نعمت رو بدونیم ................... ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟ به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟ به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟ به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی البته درست که انسان ها آزاد به انتخاب فرهنگ زندگی کردن هستن ولی این فرهنگ بدون آگاهی داره انتخاب میشه.ما نه از موسیقی اصیل نه از فرهنگ الفبایی غنی نه از پوشش مناسب سنتی کشوری که بهش ایران میگیم خبر داریم نه از فرهنگ معیشتی غرب. فقط سرگردان لفظی به اسم "مد" شدیم. ما ایرانی هستیم و به عنوان یک ایرانی مکلفیم از ارزش خودمون حمایت کنیم نه این که ببینیم تیکه تیکه های آثار باستانی ما در فلان جای دنیا در فلان موزه ی معروف نگه داری میشن. موضوعی که میخواستم در مورد آن مطلب بنویسم لباس ایرانی بود: از سال ۱۳۷۹ یک شرکتی به نام تن درست شروع به تولید لباس هایی که بر اساس موازین لباس ایرانی با الیاف طبیعی رنگ های طبیعی کرده. این شرکت با تولید این لباس ها هم شروع به حفظ لباس ایرانی کرده هم با طرح هایی جدید و زیبا با "متد" و"مد" روز پیشرفته. ولی حیف که تا کنون ۲ شعبه در تهران از این شرکت وجود داره که با سرمایه ی اندک به فروش این محصولات با قیمت ارزان کرده. جدا از بحث سود و کسب درآمد باید آفرین و صد درود به این افراد گفت.من توضیح زیادی نمیدم فقط پیشنهاد میکنم حتا برای یکبار هم که شده به این فروشگاه ها سر بزنید خالی از لطف نیست بقیه توضیحات در این سایت http://dorost.ir گذاشته شده . فقط به امید روزی که این نوع کارها باز هم در کشور ما انجام شود با همکاری مسئولان و سرمایه گذاران بزرگ کشور البته شاید. آمد محرم و عالم غرق ماتم است دردانه و یگانه و سلطان عالم است باز هم محرم آمد .ماه خون ماه قیام .ماه دریای بیکرانه ه عشق . ماه حسین . حسین نمونه ی مردانگی و آزادگی نمونه ی ایثار و شهادت .حسینی که برای عالمیان سر داد : "اگر دین ندارید آزاده باشید" تنها آزاده ی بزرگ عالم او بود و او بود و او بود........... نمیدانم که آیا ماتم ما کفاف ایثار آن یگانه ی عالم را میدهد. اگر گریه کنیم مویه کنیم خاک بر سر بریزیم سینه چاک کنیم و بدریم رهروش بودیم و پرچم امامتش را سرافراز کردیم.......... کاش حسین زنده بود کاش بود و جواب این همه ظلم را میداد. کاش....کاش... ماه پیروزی خون بر شمشیر بر همه ی شما عزاداران حسین تسلیت باد.
این متن خلاصه و تحلیل زیبای حسن میرعابدینی از رمان سووشون بانوی داستان نویسی ایران سیمین دانشور است که وب سایت کتاب نیوز آن را از کتاب مذکور برگزیده و در دسترس خوانندگان قرار داده است. در این معرفی و خلاصه می توان غلبه رویکرد یا بینش جامعه شناختی به فهم رمان را مشاهده کرد. اگرچه جامعه شناسان ما کمتر به هنر و ادبیات اقبالی نشان می دهند اما منتقدان ادبی و هنری خود را از بینش جامعه شناختی بی نیاز ندانسته اند. من خود از معدود رمان هایی که خوانده ام یکی هم همین سووشون است. وقتی این خلاصه و تحلیل را می خواندم حافظه ام مجددا چیزهایی را تداعی کرد و به این فکر افتادم که باید یک دوره رمان خوانی را برای خودم برنامه ریزی کنم. ادامه مطلب ..................... لحظه لحظه های عمر به پایانش نزدیک تر میشوند و هیچ. ۱۸ سال گذشت و هیچ نکردم....نه چیزی آموختم نه کار صوابی کردم نه کسی را هدایت کردم و نه خودم را. فقط و فقط خوردن و خوابیدن رفتن و آمدن نشستن و برخاستن ديدن و شنيدن.... باطل باطل ....... هر چقدر فكر مي كنم تنها كار مثبتي كه در زندگيم كردم كنكور قبول شدنم بود و همين. خدا رحمت كند خيام را كه ميگفت: "اين قافله ي عمر عجب ميگذرد". راست ميگفت ما گوش نكرديم همه اش غفلت همه اش تنبلي و كاهلي به بازي و شوخي گذشت. تازه اين مطلب را حس ميكنم كه اين دنيا كاروانسرايي است كه يك روز اين مي آيد و روز و ديگر ناچارا بايد ديگري برود. همه فكرم شده اين كه فردا روزي كه از اين دير مغان در گذرم چه جوابي دارم كه در پيشگاه خداوند بدهم. آمدم در اين دنيا كه چيزي بفهمم به خلق خدا خدمت كنم چيزي به اين دنيا اضافه كنم نه اين كه فقط اكسيژن هستي را بسوزانم و همه ي مواهب خداوندي را به بيهودگي هدر بدهم. تا چند وقت پيش اميد به زندگي كردن نداشتم ديگر زندگي برايم معنايي نداشت.همچون صدفي بود كه مرواريد نداشت .پوچ و بي ثمر.............. ولي هميشه يك اتفاق. يك اتفاق است كه انسان را بيدار مي كند. پير مردي را كه ديدمش. او بود كه زندگي را برايم معنا و طعم بخشيد. او بود كه اميد داشتن را به من ياد داد او بود......... اكنون ميخواهم متفاوت تر باشم. لحظات زندگيم را به هدر ندهم و به پوچي نگذرانم.بياموزم و بياموزم.بدانم و بدانم كه هر چه آفريده شده براي اين است كه همه ي ما موجودات خاكي به پيشرفتي برسيم. به تعالي . نميدانم شما چقدر در مورد اين مسئله فكر كرديد؟ واقعا چقدر؟ فكر لحظات خوش فكر زمان از دست رفته زمان باقي مانده. به سال ها ماه ها هفته ها روزها................ به اميد به اميد به اميد. چند وقتی است تنها چیزی که زهنم رو مشغول کرده زبانم لال مرگ استاد شجریان است. همه اش دارم به این فکر میکنم که با فقدان استاد چه بر سر موسیقی ایرانی و همه ی موسیقیدانان می آید. گرچه این را هم میشود پیش بینی کرد استاد هم مانند تمامی بزرگان از دست رفته چند روزی بر زبان ها و رسانه (شاید) و افکار عمومی باقی بماند و بعد چون دیگران فقط نامی از ایشان .این روندی است که در کشور ما همیشه طی شده و میشود . شاید عمق این فاجعه ی هولناک را مسئولین بسیار بسیار محترم درک نکنند ولی این واقعیتی است که استاد در موسیقی دیروز و امروز ما وزنه ی بسیار محکمی است که این موسیقی به ابتذال کشیده شده از هم نپاشد. وای به روزی که استاد نباشد............ موسیقی ملی مذهبی سنتی ما از هم می پاشد. شاید که نه حتما آنروز روز مرگ موسیقی اصیل است. همیشه باید نالید که چرا تا وقتی داریمشان باید در کنج عزلت باقی بمانند. نه کسی آنها را میشناسد نه تقدیری میشود نه تشویقی. بعد از مرگ هم به افسانه ها می پیوندند. به امید روزی که این بلا سر استاد گرانقدر ما نیاید..................

منتشر شده توسط: دکتر نعمت الله فاضلی
ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |

