تبليغاتX
دریاب که چگونه میگذرد روزگار عمر........

دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 5:3

من خسته مصطفی خسته ن.ح خسته

کاری نداریم جز سیگار دود کردن و خوابیدن

بریدیم دیگه تا کی آخه این آشغال دونی میخواد زجرمون بده؟!!!!

شکسته شدیم به خدا مخصوصا مصطفی. کسی که تو دبیرستان پدر همه رو در آورده بود

چی شد؟

هی......هی.......

بر باعث و بانیش ....(خودش که میگه رحمت) ولی ما میگیم لعنت.

 داغون شده بدبخت

تفریح شده سیگار و سلف

خستگی تا کی آخه؟.............

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
عابر
پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 16:6
صدای عابری از دور ....

پیچیده در نفیر باد زوزه ی گرگان هرزه پویی

شکست....شکست...شکست

شکست آیینه ی دلربایی تن

گمگشته در هیاهوی عمق فاجعه

هنوز هم میگریم

کجایی تو کجا؟

صدای پای عابر نزدیکتر میشود....

عابر رسید.

نا آگاهانه و بی توجه از کنارم گذشت

های کجا میروی های؟

ببر مرا با خودت ببر

رفت........

آه.... باز تنها ماندم

به گمانم این یکی هم کر است.

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 18:51

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم   به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

یاران موافق همه از دست شدند. در گذشت جان کاه و عالم سوز عالم ربانی اعلم العلما افقه الفقها شیخ حسین علی منتظری را به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض میکنم.

روح بلند آن عالم ربانی با معصومین درگاه احدیت محشور گردد انشاءالله.

فاتحه ای قرائت کنید..

 

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
دوست قدیمی
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 18:42

دیشب بعد از مدت ها با دوست خستم تنها شدم و کدورت هارو دود کردیم و فرستادیم هوا.

حالام بعد از ۲ سال رابطمون خوب شد و من خوشحالم. حالا دود میکنیم و دنیا رو دایورت کردیم.

 

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 22:17

به علت برخی مسائل فقط روز دانشجو مبارک

همین.

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 12:28
چه بگویم از این زمانه ی پلشت و نافرجام

خفته اند مردمکانم

نمی جهد حتی از آستین رهروی مرام نامه ی سفرش

سکوت خواهم کرد......

در انتهای وجودم

ستاره ای از فرط سو سو زدن به کما رفت.

رهروی نیست

همگان سکون اختیار کردند و

چون بیدی مجنون  پریشان گشته اند

در وجودم نه صداییست  نه تحمل بالیدن

سکوت خواهم کرد......

تا به آنروز که فرخندگی چون آدامسی زیر کفشم اطراق کرده است

اما......

منتظریم و آگهی داده ایم که

 نیازمند تنها یک هم نوردیم.

 

 

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
انا لله و انا الیه راجعون
یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 14:14

رفت اما چه غریب با همه ناله و درد     شاد باشی زین پس ای رفیقم بدرود

خیلی سخته که باشی و ببینی دوست و رفیق جون جونیت الکی الکی فوت میکنه.

اونم سر این مرض کوفتی آنفلانزا. خدا رحمتش کنه بیچاره تو زندگیش خوشی ندید و رفت.

برای شادی روحش یه فاتحه ای بخونین.

"ما که رفتیم تو عزا فعلا خدا نگه دار "

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 16:23

زاهد ظاهر پرست از حال مــا آگــــاه  نيست    

در حق مـــا هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير  اوست    

در صراط مستقيـم اي دل كسي گم‌راه نيست

تا چــه بازي رخ نمــايد بيدقي خواهيـــم راند   

 عرصه‌ي شطرنج رندان را مجــال شــاه نيست

اين‌چه استغناست يارب‌وين‌چه‌نادر‌حكمتست      

كاين‌همه زخم نهــان هست و مجـال آه نيست

چـيست ايــن سقف ســاده‌ي بسيــار نـقش        

 زين معمــا هيچ دانـــا در جهـــان آگـــاه  نيست

صاحب ديوان مــا گـوئــي نمي‌داند حســــاب     

كــاندرين   طُغــرا   نشــان  حسبة   لله  نيست

هر كه خواهد گـو بيا و هر كه خواهد گـو  برو   

گير و دار و حـاجب و دربان دريــن درگــاه نيست

بـر در ميخــــانه رفتن   كــار   يك رنگـــان  بود   

خــودفروشـــان را بكــوي ميفروشان راه نيست

هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست      

ورنه  تشريف  تو  بـر  بالاي  كس  كـوتاه  نيست

بنده‌ي پير خـراباتم كه  لطـفش  دايــم  است     

ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي‌ست    

عاشق دُردي كش اندر بند مــال و جـــاه نيست

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 10:31
لحظه های مرگ را چون خون در رگانم حس میکنم

کاش فرغ مهری ز آسمان بی فروغ

بر پیکر بی جانم نازل میشد.

سخت است استشمام رویای مرگ

سخت است....

و اما

نبودنت....

نبودنت

چونان کمر شکن و سهمگین بود که

به قول "براهنی" :

از هوش میروم..

از هوش می......

......................

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 23:46
خوابم نمیبرد ᾽ گوش چپم درد میکند.....

تصوراتی پلشت و ناموازی از کناره ی چشمم در گذارند و

سرخ میشوند

خونین و رمز آلود.

ناگهان نجوا کنان فریادی ز اعماقش سر به آسمان میکوبد:

ای دریوزه گر پیر از آسمان تنگ و تیره برای چندی قطره باران  چه نشسته ای؟

بی حاصلی؟ بی بر و خشکی؟منجمد شده از گرمای سخت زمانه ای؟؟؟

گوش چپم درد میکند.

.......

فلاش بک میخورد:

مگر تو نبودی که خود را فرمانروای عالم میدانستی؟

چرا اکنون ز جور پشه ای چون مار میپیچی در خود؟

چرا همچون سگی بی پا و بی سر گشته ای ؟

.....

این چه کابوسی بود دیگر؟ این چه نجوایی ....

به صوت صفحه ی گرامافونی خراب میمانست

که ذهنم در آن گردش ᾽ناشیانه پتک میخورد

امواجی بی صدایند که کارشان آزار روح است

همچنان بیدارم...

گوش چپم درد میکند....

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
......
سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 23:36
هیس

ساکت باش.......

شنیدی؟

....

ازین طرف بود.....نه از اون طرف...

وای از همه طرف داره صدا میاد

یکی داره تو مخم راه میره....

نمیشنوی؟!!!

لامصب نمیشنوی؟

کجا رفتی؟

کجایی؟...

تنهام نذار....

تو که الان....

تو...

چرا کسی پیشم نیست

آخ مغزم داره متلاشی میشه...

..........................

............

......

..

.

یه صدایی گفت:

موقع رفتنه پاشو.....

فردا همه کلیسا جمع میشن.

 

نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 19:33

لحظه ها لحظه ی انتظار روح است

به پای جان

زمانی که تجسمش برای من فقط

آزردگی و خستگی و بند و زنجیر است

زمانی که ایستادن شبیه لطیفه های کودکانه

مضحک و مسخره اند

دیگر به زانوان این دل بیقرارو پر شور

امید ایستادن محالیست مطلق...........

چه سهمگین و دهشتناک است شنیدن آخی

ز انتهای اعماق کودک انسانی

و ترس آور ترین چیست؟

نمیدانم.......

شاید آن روزی که بی تو سر به بالین نهادم

ترس آورترین و خوف انگیزترین روز بوده باشد

آه.....

نگاهت سرمایست در فراسوی جان

و زیباییت گرمی

و سرودت دل انگیزترین سمفونی الهی

و تو

امید روزهای خستگانی تویی...........

ای آزادی

ای آزادی...........


نوشته شده توسط بیدل | موضوع: | لینک ثابت |